ديدن رور ماهت براى اولين بار
هر چي از لحظه ديدنت بگم كم گفتم برام مثل يه رويا بودسلام عشق مامااااااان
چطورى نفسم ؟مامانى امروز صبح با ژينا جون و نيناجون رفتيم بيمارستان تا روي ماهت و ببينيم
هرچى از شيرينى لحظه ديدنت بگم كم گفتم برام مثل يه رويا بود انگار كه خواب ميديدم باورم نميشد كه يه تكه از وجود من و بابايي هستى كه دارى تو دلم رشد ميكنى
انقدر مظلوم و اروم بودي كه تا پرستار دستگاهو گذاشت زووودى ابراز وجود كردى و مامانو منتظر نگذاشتى اروم لالا كرده بودى و يه لبخند ناااز رو لبات بوووود واى مثل معجزه بود انگار تمام دنيا وايساده بود تو اون لحظه
بابا سامان خيلى دوست داشت بياد ولى نشد چون تازه رفته سركار و نميتونه براحتى مرخصى بگيره ولى انشالله دفعه بعد با هم ميايم به ديدنت
سن عزيومو گفتن ٩ هفته و براى سه هفته ديگه وقت غربالگرى دادن الهى كه سالم سالم باشى مامانى كه ذره ذره وجودم از الان فقط به تو بنده
ژينا جون زحمت كشيد كلى عكس و فيلم ازت گرفت و يه عكستم پرستار چاپ كرد و ژينا جون يادگارى برات خريد دستشون درد نكنه خيلى محبت دارند بهمونولي خيلى دلم ميخواست مامانم هم تو اين لحظه ها كنارم بود اخه ادم وقتى خودش مادر ميشه انگار بيشتر قدر مادرشو ميفهمه و دلتنگ ميشه
الهي كه همه پدر مادرا زنده باشند و سايشون بالاسر بچه هاشون باشه
مامانى عاااااااشقتم لحظه شمارى ميكنم واسه ديدن دوبارت
من و بابا سامان عااااااااشقتيم نفسم
خووووب باش هميشه و خوب رشد كن

ديدن رور ماهت براى اولين بار 
