از همه جا :)
سلام نفسم
خوبی عزیزکم؟مامانی از اون بالا بالاها حواست به مامانی و بابایی هم هست یا نه وروجک؟؟
سه شنبه گذشته من و بابایی رفتیم به شهری که بابا سامان مصاحبه داشت.بماند که هوا خیلی خیلی بد بود و بارون شدید میبارید و ما با چه سختی خودمون را رساندیم
و شب را پیش یک اقا و خانوم دانمارکی مهربون گذروندیم. تجربه جالبی بود برامون
آنه و همسرشون دو تا سگ بامزه داشتن که خیلی دوست داشتن با ما بازی کنند و از سر و کولمون بالا میرفتن
البته بین خودمون باشه مامانیت از سگ میترسه
ولی اونجا مجبور بودم خودم را کنترل کنم چون خارجیها عاشق سگهاشون هستند و دوست ندارند کسی با سگاشون بد رفتار کنه اونوقت انگار بهشون بی احترامی کردی
خلااااصه اون شب خیلی خوب بود کلی سعی کردیم دانمارکی صحبت کنیم البته دست و پا شکسته
مامانی خوش به حالت که راحت این زبان رو یادمیگیری
خدا رو چه دیدی شاید به ما هم یاد دادی
حتی خود دانمارکی ها هم میگن که زبان خیلی خیلی سختی دارند
خوب اون شب گذشت و فردا صبح زود بابایی راهی مصاحبه شد گویا همه چیز خوب بوده و ما امیدواریم اگر صلاحمون هست این کار جور بشه
البته شما هم بیکار نشین مامانی از خدا بخواه زودتر کار بابایی جور بشه تا بتونیم زودتر به هم برسیم
این روزا هم حسابی مشغول زبان خواندنیم هفته دیگه امتحان داریم
امیدواریم این روزای پرتنش هرچه زودتر تمام بشه و زندگیمون آروم بشه!طفلکی بابا سامان خیلی خیلی ذهنش درگیره چون همیشه همه تلاشش رو میکنه تا بهترین زندگی را برامون بسازه
بابا سامان من و کنجد به خاطر تمام مهربونیهات ممنونتیم .
راستی مامانی امروز دومین یکشنبه ماه می هست و روز جهانی مادر
از خدای مهربون میخوام که منو لایق مادر شدن بدونه و من سال دیگه همچین روزی کنجدم را داشته باشم
عزیز مادر بیتاب لحظه بوییدنتم

از همه جا :)
