مخمل ما

به دنیا اومدن سوفیا

سلام نفس مامان چطوری؟ مامانی من امروز اومدم پیش خاله نیوشا دوست خوبم که حاملست و خاله جون دردش گرفته و سوفیا کوچولو قراره دنیا بیاد و ظهرم از به بابا ایمیل زدن که سه شنبه 21 جولای یره برای بازدید از شرکت خلاصه که کلی دعامون کن هم بابایی رو که کار رو بگیره و هم اینکه خاله نیوشا به سلامتی سوفیا گلش رو بغل بگیره فدااات بشم ایشالله به زودی تو هم بیای تو دل مامان  من و بابا خیلی منتظرتیم
25 تير 1394

مصاحبه دوم در میدل فارت

سلام کنجد مامان خوبی نفسم؟ مامانی ما تا یک ساعت دیگه قراره با ژینا و جون و نینا جون بریم میدل فارت بابا مصاحبه داره ما هم یکم میگردیم تا بابا بیاد. مامانی خبلی خیلی برا بابا دعا کن. من و بابا عاشقتیم و منتظر
16 تير 1394

تولد بابای مامانی

سلام نفسم دیروز تولد بابا بزرگت بود و ما هم که ازشون دور بودیم دل مامانی خیلی گرفته بود.دلم میخواد لذت بودن با بابابزرگ و داشته باشی چون برای من بهترین بابای دنیاست که همیشه هوامونو داره از خدا فقط سلامتی و دل خوش میخوام براش الهی 120 ساله بشه. راستی اون کاری هم که بابا رفت مصاحبه ریجکت شد این روزا خیلی خیلی دلمون گرفته خدا خودش کمکمون کنه.
11 تير 1394

تولد مامان نگار

سلام نفسم خوبی مامانی؟امروز تولد مامانیه عزیز دلم.از خدا میخوام سال دیگه تو بغلم باشی و سه نفره جشن بگیریم ،امروز دوست خوب مامان خاله نیوشا با اینکه خودش بارداره و تا ده روز دیگه زایمان میکنه ما رو دعوت کرده خونشون تا تنها نباشیم. مامانی خیلی منتظرتیم زود رود بیا پیشمون. من و بابا سامان یه دنیا عاشقتیم. ...
7 تير 1394

تولد مامان نگار

سلام نفسم خوبی مامانی؟امروز تولد مامانیه عزیز دلم.از خدا میخوام سال دیگه تو بغلم باشی و سه نفره جشن بگیریم ،امروز دوست خوب مامان خاله نیوشا با اینکه خودش بارداره و تا ده روز دیگه زایمان میکنه ما رو دعوت کرده خونشون تا تنها نباشیم. مامانی خیلی منتظرتیم زود رود بیا پیشمون. من و بابا سامان یه دنیا عاشقتیم. ...
7 تير 1394

کارت دعوت

سلام نفس مامان خوبی گلکم؟عزیز دلم امروز 30 خرداد ساعت 4 برات کارت دعوت فرستادیم امیدواریم خیلی زود به دستت برسه نفسم وشما هم ما رو زیاد منتظر نذاری و زود زود بیای تو دل مامانی. من و بابا سامان خیلی هیجان زده ایم و با تمام وجود عاشقتیم ...
30 خرداد 1394

امتحان زبان

سلاااام نفس مامانی خوبی گلکم؟چه خبرا عزیزکم؟ این روزها مامان و بابا حسابی مشغول امتحان بودن (ببین چه مامان بابای زرنگ و درسخونی داری ) امروز هم نتایج رو دادند و خداروشکر خوب بود خبر دیگه اینکه امرور بابا با شرکت تماس گرفت و گفتند که هنوووز در حال مصاحبه با افراد هستیم و تا دو سه هفته دیگر شاید جواب بدیم.میبینی مامانی اینم روزگار ما انقدر این دانمارکی ها خونسرد و تنبلند که برای هر کاری کلی باید منتظر باشی دیگه اینکه چند روز پیش تولد هوتن پسر داییت بود که ما فقط تونستیم از راه دور تبریک بگیم امیدوارم یه روزی بشه که بتونیم باز همگی کنار هم جمع بشیم و شما هم بتونی با خانواده مامانی و بابایی بیشتر اشنا بشی دوست ندارم چون ازشون دور...
14 خرداد 1394

روزهای پر استرس

سلام نفس مامان خوبی عزیزکم؟مامانی از اون بالا بالاها حال این روزای ما رو میبینی! واسه مامان و بابا دعا میکنی گلم؟ این روزا ، روزهای سختی را میگذرونیم.انتظار خیلی سخته و ما همچنان هر لحظه منتظر خبری از شرکتی که بابا سامان برای مصاحبه رفته بود هستیم. هر بار تلفن زنگ میخوره و یا صدای ایمیل میاد قلبمون میریزه ولی دریغ از خبری از سمت شرکت... این روزها با این حال و احوالمون باید درس بخوانیم برای امتحان چهارشنبه ولی اصلا نمیتونیم تمرکز کنیم دقیقا الان میفهمم ثانیه ها رو شمردن یعنی چی!!! خلاصه که مامانی آسمون زندگیمون این روزا خیلی ابریه درست مثل هوای اینروزای دانمارک.همون جوری که هوا تو خرداد ماه قصد نداره بهاری بشه زندگی ما هم فعلا اب...
1 خرداد 1394

دومین مصاحبه کاری

سلام کنجدم.خوبی عزیزم؟ مامانی دوشنبه از همون شرکتی که بابایی هفته پیش رفته بود برای مصاحبه ایمیل زدند و برای چهارشنبه یک میتینگ دیگه گذاشتند.حالا بابا سامان طفلی صبح خیلی زود با قطار قراره بره و مامانی چون کلاس  زبان داره نمیتونه بره البته یه دلیلشم هزینه بالای قطار هست. خلاصه اینکه عزیزکم حساااابی بابا رو دعا کن که بتونه موفق بشه و خیال ما هم برای اومدن شما راحت بشه. بابا سامان من و نی نی جان کلی انرژی مثبت برات میفرستیم به امید موفقیت و روزهای پر از ارامش. خیلی خیلی دوستت دارم سامانم کاش میتونستم فردا همراهیت کنم ولی متاسفانه نمیشه. بهترین ها رو برای تو که بهترین همسر دنیایی از خدا میخوااام عزیزترینم. ...
23 ارديبهشت 1394

از همه جا :)

سلام نفسم خوبی عزیزکم؟مامانی از اون بالا بالاها حواست به مامانی و بابایی هم هست یا نه وروجک؟؟ سه شنبه گذشته من و بابایی رفتیم به شهری که بابا سامان مصاحبه داشت.بماند که هوا خیلی خیلی بد بود و بارون شدید میبارید و ما با چه سختی خودمون را رساندیم  و شب را پیش یک اقا و خانوم دانمارکی مهربون گذروندیم. تجربه جالبی بود برامون   آنه و همسرشون دو تا سگ بامزه داشتن  که خیلی دوست داشتن با ما بازی کنند و از سر و کولمون بالا میرفتن  البته بین خودمون باشه مامانیت از سگ میترسه  ولی اونجا مجبور بودم خودم را کنترل کنم چون خارجیها عاشق سگهاشون هستند و دوست ندارند کسی با سگاشون بد رفتار کنه اونوقت انگار بهشون بی احترامی کرد...
20 ارديبهشت 1394
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به مخمل ما می باشد